پیچک زندگی

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
زندگی چون پیچک است
انتهایش می رود سوی خدا...

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
زندگی چون پیچک است
انتهایش می رود سوی خدا...

باید که از جاده زندگی بگذرم، تنها یک بار. پس اگر مهری توانم ورزید یا کاری انجام توانم داد، بگذار هم اکنون باشد. به فردایش نگذارم، یا نادیده اش نیانگارم، چرا که دیگر از این جاده نخواهم گذشت.
"ویلیام پن"
با تشکر از دوست عزیزم زهرا راه نشان که این نوشته زیبا را چند سال پیش روی تخته آزمایشگاه فیزیولوژی گیاهی نوشته بود!

بخشندگی انتشار بوی خوش بنفشه بر ته کفشیست که لگد مالش کرده است.
"مارک تواین"
گل گفت اگر دستگهی داشتمی
بگریختمی اگر رهی داشتمی
با بی گنهی مرا چنین می سوزند
ای وای به من گر گنهی داشتمی
"حافظ"

ستایش خدای مهربان، کردگار روزی رسان و یکتا در نام و نشان راست. خداوندی که ناجسته یابند و نادیده دوستش دارند ...
الهی نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان.
الهی ضعیفان را پناهی. قاصدان را بر سر راهی. مومنان را گواهی. چه عزیز است آن کس که تو خواهی.
الهی هر که تو را شناخت و علم مهر تو افراخت هر چه غیر از تو بود بیانداخت.
الهی به نشان تو بینندگانیم، به شناخت تو زندگانیم، به نام تو آبادانیم و به یاد تو شادانیم.
"خواجه عبدالله انصاری"

همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن، همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن، ز مدينه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن، دو لب از براي لبيک، به وظيفه باز کردن، به مساجد و معابر، همه اعتکاف جستن، ز ملاهي و مناهي همه احتراز کردن، شب جمعهها نخفتن، به خداي راز گفتن، ز وجود بي نيازش، طلب نياز کردن...
به خدا که هيچ کس را، ثمر آنقدر نباشد که به روي نااميدي در بسته باز کردن.
"شيخ بهايي"

پیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان...

اي دل غلام شاه جهان باش و شاه باش
پـيـوسـتـه در حـمــايـت و لـطـف اله بـاش
چـون احـمـدم(ص) شفيـع بـود روز رستـخـيـز
گــو ايـن تـن بـلاکــش مـن پــر گـنــاه بــاش
امـروز زنـده ام بـه ولاي تـو يــا عــــــــلـي(ع)
فـردا بـه روح پـــاک امــامــان (ع) گــواه بـاش
قبر امـام هـشتم و سلطــان ديـن رضـــــا(ع)
از جــــان بـبـوس و بـر در آن بــارگــــاه بـاش
دستـت نـمي رسد که بـچـيني گـلي ز شاخ
بـــاري بـه پای گـلـــبـن ايــشــــان گـيــــاه بــاش
مــرد خــدا شـنــاس کـه تـقـوي طـلــب کـند
خواهي سـپـيـد جامه و خـواهي سيـاه باش
حـــافـظ طـريـق بـنـدگـي شـــاه پـيـشـه کـن
وآنــگـاه در طــريـــق چــو مــــردان راه بـــاش
"حافظ"

ماه بالای سر آبادی است
اهل آبادی در خواب
باغ همسایه چراغش روشن,
من چراغم خاموش.
ماه تابیده به بشقاب خیار. به لبه كوزه آب.
غوك ها می خوانند.
مرغ حق هم گاهی.
كوه نزدیك است،پشت افراها, سنجد ها.
و بیابان پیداست.
سنگ ها پیدا نیست, گلچهه ها پیدا نیست.
سایه ها یی از دور , مثل تنهایی آب , مثل آواز خدا پیداست.
نیمه شب باید باشد.
دب اكبر آن است ,دو وجب بالاتراز بام.
آسمان آبی نیست , روز آبی بود.
یاد من باشد فردا , بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.
یاد من باشد فردا لب سلخ , طرحی از بز ها بردارم,
طرحی از جارو ها , سایه ها شان در آب .
یاد من باشد , هر چه پروانه كه می افتد در آب , زود از آب درآرم.
یاد من باشد تنها هستم.
ماه بالای سر تنهایی است...
"سهراب سپهري"

فراخوان كارگاههای آموزشي:
آشنایي با نقشه های ژنتیکی و QTL ها
بيوتكنولوژي عوامل ميكروبي بيو كنترل آفات و بيماري هاي گياهي
آنتي بادي هاي نوتركيب و كاربرد آنها در كشاورزي
Marker assisted breeding for disease resistance in wheat

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
از یار آشنا سخن آشنا شنید
ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن
کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
در حیرتم که باده فروش از کجا شنید
یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت و چهها شنید
اینش سزا نبود دل حق گزار من
کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید
پند حکیم محض صواب است و عین خیر
فرخنده آن کسی که به سمع رضا شنید
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس
دربند آن مباش که نشنید یا شنید
"حافظ"

هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
يا چشم نمیبیند یا راه نمیداند
هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی...
ظاهراً سهراب سپهري بيشتر از ما نگران انقراض گونه ها و نحوه تأليف كتاب هاي زيست شناسي بوده!
...و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بُعدند
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون
و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت
و اگر خنج نبود ، لطمه ميخورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت
و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد
و بدانيم كه پيش از مرجان خلائي بود در انديشه درياها
در بحران اقتصادی و تغذیه ای به وجود آمده در جهان اگر در بخش تحقیقات کشاورزی خصوصا بیوتکنولوژی سرمایه گذاری و فعالیت نشود وضعیت بدتری پيش خواهد آمد. در همین راستا در نشست وزیران کشاورزی ۹۵ کشور دنیا که اخیرا در مادرید اسپانیا برگزار شد شرکت کنندگان برای افزایش تولید محصولات کشاورزی خواستار سرمایه گذاری و تحقیقات بیشتر در این بخش شدند. همچنین رئیس فائو مبلغ ۲۲ بيليون دلاري را كه دولتمردان براي سرمايه گذاري در اين خصوص متعهد شده بودند مطالبه كرد. طبق هشدار رئيس موسسه تحقيقات بين المللي سياست گذاري غذا اگر سرمايه گذاري هايR & Dروند کاهشی خود را ادامه دهند منابع غذايي نمي توانند با افزايش تقاضاي مردم در يك راستا حركت كنند و اين موضوع مي تواند افزايش قيمت را در بر داشته باشد. اين بحران جهاني علاوه بر آن كه اهداي وام به كشاورزان را براي خريد بذر و كود با مشكل مواجه كرده است باعث توقف سرمايه گذاري در زمينه توليد محصولات مقاوم به بيماري و فناوري هايي مثل بيوتكنولوژي شده است كه قادرند به افزايش توليد محصولات كشاورزي كمك كنند.
منبع: خبرنامه بيوتكنولوژي ايران شماره ۲۳ - منبع اصلي: New scientist
خواستم يه عكس از انسان هاي گرسنه بگذارم ولي عكس هايي كه ديدم اونقدر رقت بار بود كه توصيه مي كنم براي درك وضعيتي كه ما در خواب هم نديده ايم خودتون در گوگل عكس هاي مردم گرسنه رو جستجو كنين...

خبر آمد ، خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید ، شاید
پرده از چهره گشاید ، شاید
با همه لحن خوش آوائی ام
در به در کوچه تنهائی ام
ای دو سه تا کوچه زما دور تر
نغمه تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی...

زندگی خالی نيست
مهربانی هست سيب هست ایمان هست!
آری تا شقايق هست زندگی بايد کرد!

جز آستان توام در جهان پناهي نيست
سر مرا بجز اين در حواله گاهي نيست
عدو چو تيغ کشد ما سپر بيندازم
که تيغ ما بجز از نالهاي و آهي نيست
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر
بگو بسوز که بر من به برگ کاهي نيست
مباش در پي آزار و هر چه خواهي کن
که در شريعت ما غير از اين گناهي نيست
عنان کشيده رو اي پادشاه کشور حسن
که نيست بر سر راهي که دادخواهي نيست
چنين که از همه سو دام راه ميبينم
به از حمايت زلفش مرا پناهي نيست
"حافظ"
حضرت سجاد (ع) در فرمايشات خود سفارش بسياري در حفظ حقوق معلم از سوي شاگردان دارند و مي فرمايد:
« حق کسي که عهده دار تعليم توست آن است که او را بزرگ شماري و مجلس او را سنگين بداري و نيکو به وي گوش فرا دهي و روي خود را بر او کني و با او بلند سخن نگويي و کسي را که از او چيزي مي پرسد تو پاسخ ندهي و بگذاري که خود او پاسخ گو باشد و در مجلس او با هيچ کس به صحبت ننشيني و در محضر او بدگويي از کسي نکني و اگر از او در نزد تو بدگويي شد از او دفاع کني و عيب پوشش باشي و فضايل و مناقب او را آشکار کني و با دشمنش همنشيني نکني و با دوستش دشمني نورزي؛ پس چون چنين کردي، فرشتگان خداي تعالي به سود تو گواهي خواهند داد که مقصد و مقصود تو از او و فرا گرفتن دانش او فقط براي خدا بوده نه به خاطر مردم ».
ما هم عيناً همين موارد را رعايت ميكنيم مگه نه؟!!! چه خوبه در چنین روزی یادی از معلم ها و استادهامون بکنیم کسانی که خیلی بهشون مدیونیم و به راحتی فراموششون می کنیم...
معلـــــم چو کانوني از آتش است
همه کار او سوزش و سازش است
همي سوزد از مهر و گرمي دهد
به سنگين دلان درس نرمي دهد
نه از کس اميد و نه از کس هراس
نخواهد به جز ديده حق شناس

چگونه خاک نفس میکشد ؟
بیاموزیم:
شکوه رستن اینک
طلوع فروردین!
گداخت آن همه برف
دمید این همه گل
شکفت این همه رنگ!
زمین به ما آموخت:
ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم!
مگر کم از خاکیم؟
نفس کشید زمین ما چرا نفس نکشیم؟
"فریدون مشیری"

پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار زندگي را زين گونه يادگاران
وين نغمه محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقيست آواز باد و باران
"شفيعي کدکني"

دل گر چه در اين باديه بسيار شتافت
يك موي ندانست ولي موي شكافت
اندر دل من هزار خورشيد بتافت
آخر به كمال ذرّهاي راه نيافت
"ابوعلي سينا"

شیعیان دیگر هوای کربلا دارد حسین
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
از حریم کعبه جدش به اشکی شست چشم
مروه پشت سر نهاد٬ اما صفا دارد حسین
می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش از اینها٬ حرمت کوی منا دارد حسین...
بس که محمل ها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین
رخت دیبای حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین
بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب
ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین؟
سروران٬ پروانگان شمع رخسارش٬ ولی
چون سحر٬ روشن٬ که سر از تن جدا دارد حسین
سر به قاچ زین نهاده راه پیمای عراق
می نماید خود٬ که عهدی با خدا دارد حسین
او وفای عهد را با سر کند سودا٬ ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین
دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا
با کدامین سر کند؟ مشکل دوتا دارد حسین
سیرت آل علی(ع) با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین
آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین
دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قوم بی حیا دارد حسین
ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان٬ زخمه ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین
دست آخر کز همه بیگانه شد٬ دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین
شمر گوید: گوش کردم تا چه خواهد از خدای
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین
اشک خونین گو بیا بنشین به چشم «شهریار»
کاندر این گوشه عزایی بی ریا دارد حسین
«شهریار»

معاشران گره از زلف يار باز کنيد
شبی خوش است بدين قصهاش دراز کنيد
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد
رباب و چنگ به بانگ بلند میگويند
که گوش هوش به پيغام اهل راز کنيد
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد
نخست موعظه پير صحبت اين حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنيد
هر آن کسی که در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنيد
"حافظ"

... چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي
خداوند امر و خداوند نهي
كه من شهر علمم عليم در است
درست اين سخن قول پيغمبر است
گواهي دهم كاين سخن راز اوست
تو گويي دو گوشم پر آواز اوست
علی را چنین دان و دیگر همین
كز ايشان قوي شد به هر گونه دين
منم بنده اهل بيت نبي
ستاينده خاك پاي وصي
ابا ديگران مر مرا كار نيست
جزين مر مرا راه گفتار نيست
اگر چشم داری به دیگر سرای
به نزد نبی و وصي گیر جای
گرت زین بد آید گناه منست
چنین است آئين و راه منست
برین زادم و هم برین بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
هر آنکس که دردلش بغض علیست
ازو زارتر در جهان زار کیست...
خدايا آنان كه همه چيز دارند مگر تو را، به سخره مي گيرند آنان را كه هيچ ندارند مگر تو را!
***
آنان كه فانوسشان را بر پشت مي برند، سايه هاشان پيش پايشان مي افتد.
***
ماه نورش را در سراسر آسمان مي پراكند و لكه هاي سياهش را براي خود نگه مي دارد.
***
خدا نه براي خورشيد و نه براي زمين، بلكه براي گلهايي كه برايمان مي فرستد، چشم به راه پاسخ است.
( تاگور)

پژوهشكده بيوتكنولوژي كشاورزي ايران (ABRII) در سال ١٣٦٢ به عنوان بخشي از موسسه اصلاح نهال و بذر كرج تاسيس شد و در سال ١٣٧٨ به صورت مستقل در آمد. فعاليت هاي پژوهشي اين مؤسسه بيشتر در زمينه تحقيقات مولكولي و بيوتكنولوژي گياهي پيشرفته مي باشد. ABRII شامل چندين بخش تحقيقاتي است: بخش ژنوميكس، فيزيولوژي و پروتئوميكس، كشت بافت، انتقال ژن و ريزسازواره ها (ميكروارگانيسم ها). همچنين سه مركز بيوتكنولوژي كشاورزي وابسته به ABRII در ايران وجود دارند كه در شهرهاي اصفهان، تبريز و رشت واقع شده اند. در اين مؤسسه حدود ١٠٠ نفر داراي درجات تحصيلي دكتري، كارشناسي ارشد و كارشناسي مشغول به كار هستند. ABRII از چندين گلخانه و اتاق هاي تحت كنترل، ١٠ اتاق رشد و سردخانه، علاوه بر تجهيزات آزمايشگاهي براي پژوهش هاي مولكولي، تجهيزات كشت بافت، تسهيلات راديوايزوتوپي و ... برخوردار بوده و در حال حاضر از پيشرفته ترين موسسات تحقيقات بيوتكنولوژي كشاورزي در ايران محسوب مي شود.
منبع: http://www.abrii.ac.ir

روزی خواهم آمد و پيامی خواهم آورد.
در رگ ها نور خواهم ريخت.
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب!
سيب آوردم، سيب سرخ خورشيد.
خواهم آمد، گل ياسی به گدا خواهم داد.
زن زيبای جذامی را، گوشواری ديگر خواهم بخشيد.
کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت.
جار خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم!
گرچه در دوران كودكي عده اي از ما روزهاي باروني همين روزهاي شلوغ و پر ترافيك تهران بوده، ولي اين شعر براي همه مون خاطره انگيزه...هم براي اونهايي كه با نگاه پاك كودكانه بارون جنگلهاي سبز و بي نظير ايران رو ديدن و هم براي اونهايي كه در تخيلات پاك كودكانه شون نوشته هاي كتاب فارسي دبستان رو به تصوير كشيدن!
به ياد روزهاي پاك كودكي كه هنوز به دنياي آدم بزرگها قدم نگذاشته بوديم...

باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه .
من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده .
شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو .
می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.
یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان .
کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک .
از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده .
آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن
تا كي به تمناي وصال تو يگانه اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه
خواهد به سرآيد غم هجران تو يا نه اي تيره غمت را دل عشاق نشانه
جمعي به تو مشغول و تو غايب زميانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد ديدم همه را پيش رخت راكع و ساجد
در ميكده رهبانم و در صومعه عابد گه معتكف ديرم و گه ساكن مسجد
يعني كه تو را مي طلبم خانه به خانه
روزي كه برفتند حريفان پي هر كار زاهد سوي مسجد شد و من جانب خمار
من يار طلب كردم و او جلوه گه يار حاجي به ره كعبه و من طالب ديدار
او خانه همي جويد و من صاحب خانه
هر در كه زنم صاحب آن خانه تويي تو هر جا كه روم پرتو كاشانه تويي تو
در ميكده و دير كه جانانه تويي تو مقصود من از كعبه و بتخانه تويي تو
مقصود تويي كعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد
عارف صفت روي تو در پير و جوان ديد يعني همه جا عكس رخ يار توان ديد
ديوانه منم من كه روم خانه به خانه
عاقل به قوانين خرد راه تو پويد ديوانه برون از همه آئين تو جويد
تا غنچهء بشكفتهء اين باغ كه بويد هر كس به زبانی صفت حمد تو گويد
بلبل به غزل خواني و قمري به ترانه
بيچاره بهايي كه دلش زار غم توست هر چند كه عاصي است ز خيل خدم توست
اميد وي از عاطفت دم به دم توست تقصير "خيالي" به اميد كرم توست
يعني كه گنه را به از اين نيست بهانه
"شیخ بهایی"
ما که می خواستیم خلق جهان دوست باشند جاودان با هم
ما که می خواستیم نیکی و مهر حکم رانند در جهان با هم
شوربختی نگر که در همه عمر خود نبودیم مهربان با هم
ای شمایان! که باز می گذرید بعد ما زیر آسمان با هم
گر رسید آن دمی که آدمیان دوست گشتند و همزبان با هم
آن زمان با گذشت یاد کنید یاد نومید رفتگان!با هم!
(فریدون مشیری)
بهترین و زیباترین چیزهای دنیا را نمی توان دید یا حتی لمس کرد اما می توان با قلب خود احساس کرد.
" هلن کلر "
مهربانی را بیاموزیم
فرصت آیینه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
آشناتر شد
سایبان از بید مجنون٬
روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی یک گل شناور شد
مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده است
موسم نیلوفران٬یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبی است
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی
می شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد
می شود با فرصت آیینه ها آمیخت
با نگاهی
با نفس های نگاهی
می شود سرشار از رازی بهاری شد
جای من خالی است...
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه خدا
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
"ملاصدرا"

...آن دم صبح قیامت تاثیر
حلقه در شد از او دامن گیر
دست در دامن مولا زد در
که علی بگذر و از ما مگذر
شال شه وا شد و دامن به گرو
زینبش دست به دامن که مرو
شال می بست و ندایی مبهم
که کمربند شهادت محکم...
برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست... (بقیه در ادامه مطلب)
...زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است...
"سهراب سپهري"
On the innate superiority of rabbits over wolves
A rabbit is happily grazing one day when it is ambushed by a wolf
“Please don’t eat me Mr Wolf,” pleads the rabbit, “I haven’t completed my Ph.D
دل من دير زمانی است كه می پندارد:
« دوستی » نيز گلی است؛
مثل نيلوفر و ناز،
ساقه ترد ظريفی دارد .
بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد
جان اين ساقه نازك را
- دانسته- بيازارد !
در زمينی كه ضمير من و توست،
از نخستين ديدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هايی است كه می افشانيم.
برگ و باری است كه می رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است
گر بدانگونه كه بايست به بار آيد،
زندگی را دلانگيزترين چهره بيارايد .
آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف،
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس.
بینيازت سازد ، از همه چيز و همه كس.
زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،
عطر جانپرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو كاشت.
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان، خرج می بايد كرد .
رنج می بايد برد. دوست می بايد داشت !
با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامی كه درآن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از ياری ، غمخواری
بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند :
- شادی روی تو !
ای ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطر افشان
گلباران باد .
فريدون مشيری
... دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نگشت
هان مشو نوميد چون واقف نئي از سرّ غيب
باشداندر پرده بازي هاي پنهان غم مخور
اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بر كند
چون ترا نوح است كشتي بان ز طوفان غم مخور
در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم
سرزنش ها گر كند خار مغيلان غم مخورگرچه منزل بس خطرناكست و مقصد بس بعيد
هيچ راهي نيست كانرا نيست پايان غم مخور حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاي تار
![]()
فان تولّوا فقل حسبي الله لا اله الّا هو عليه توكّلت و هو ربّ العرش العظيم
پس هر گاه از تو رو گردانيدند بگو خدا مرا كفايت است كه جز او خدايي نيست من بر او توكل كرده ام كه رب عرش عظيم اوست.
"سوره توبه آيه 129"
... فلك به مردم نـادان دهد زمـام مراد تو اهل دانش و فضلي همين گناهت بس
به منت دگران خو مكن كه در دو جهان رضـاي ايــزد و انـعام پـادشـاهــــت بس
به هيچ ورد دگر نيست حاجت اي حافظ دعـاي نيمشـب و درس صبحـگاهت بس
كليه فارغ التحصيلان دوره هاي كارشناسي ارشد و دكتري رشته هاي ژنتيك، سلولي و مولكولي، فيزيولوژي گياهي بیوتکنولوژی و بيوشيمي كه علاقه مند به گذراندن دوره سربازي (امريه) خود در پژوهشكده بيوتكنولوژي كشاورزي- كرج،در زمينه تحقيقات ژنتيك و زيست مولكولي گياهي مي باشند، مي توانند تا 15 تير ماه در ساعات اداري با شماره هاي ذيل تماس حاصل فرمايند.
2709652-0261 ، 2703536- 0261 شماره داخلي 214 (دکتر زهرا سادات شبر)
آدرس: كرج، جاده ماهدشت – روبروي ترمينال شهيد كلانتري- مؤسسه تحقيقات بيوتكنولوژي كشاورزي.
"آندره ژید"
تو شرمسار و مهربان گفتي: - دو روز است كه هيچ چيز در خانه براي خوردن نبوده است و كودكان دو روز است كه جز گرسنگي هيچ طعام نديده اند.
گفتم كه: - چرا در اين دو روز هيچ نگفته اي؟
گفتي: - تو اگر مي داشتي حتم به خانه مي آوردي، من شرم مي كنم از تو چيزي بخواهم كه در دست و توان تو نيست.
و من شرمسار آنهمه شكيبايي و مهرباني شدم و از خانه در آمدم تا حتي شده با قرضي، چيزي فراهم كنم و به خانه آورم. از همسايه اي يك دينار وام گرفتم و به سمت بازار رفتم تا برايتان خوراكي تهيه كنم، در راه مقداد را ديدم.
(بقیه در ادامه مطلب)