بهشت گم شده
شبی ز شمع شبستان خویش پرسیدم
چه روی داده که لطفی به زندگانی نیست
نه چشمکی است در اختر نه شور در مهتاب
همه غم است و یکی شوق وشادمانی نیست
دگر نمی وزد ان باد های شوق انگیز
درخت را هوس رقص و گلفشانی نیست
خدای را که از این شاهدان شهراشوب
یکی که دل برد از من به دلستانی نیست
دگر زعشق وجنون ایتی نمی بینم
عزیز من دگر الفاظ را معانی نیست
وفا به قیمت جان هم نمی شود پیدا
فغان که هیچ متاعی به این گرانی نیست
بهشت گم شده خود دگر نمی یابم
که کوی عشق ومحبت بدان نشانی نیست
به چشم من همه رنگها عوض شده اند
صفای اب و افسون اسمانی نیست
به خنده گفت تو خود را ببین که ان همه هست
ولی به چشم تو ان عینک جوانی نیست