بال های آگاهی من
اقتدار پروازم،
در وسعت بلا، در هوای طوفانی عشق تو شکست.
و باران چشم هایم را به آسمان و به دریا و به روح سبز جنگل، سپرد.
اکنون در سینه خسته ی من، جوانه های تمنا شکفته است.
باور نمی کردم که در نهایت می توان آغاز شد.

راستی ای التهاب دل انگیز!
با دل های شکسته و اشک های سرشار چه می کنی؟
چقدر مهربان به من آموختی که پلاس کهنه ی رنج ها را راحت بپوشم.
و راحتی را از شاخه ی رنج های صمیمی بچینم
و خشنودی را با زبان درد مزمزه کنم و راه بیفتم.
در جنگل محبت تو، زشتی ها و رنج ها، زیبا روییده اند،
در آسمان عنایت تو، پرنده های عاجز، به معراج اقتدار رفته اند.
در دریای طوفانی فیض، راستی چقدر آرامش گسترانیده اند
آیا در این ضیافت سرشار
مرا تنها و خالی می گذاری؟
علی صفایی حائری (عین. صاد)